شب ایستاده است.

خیره نگاه او بر چارچوب پنجره من0(سهراب)

 ۵ دقیقه مونده به ۱۲ شب.نمیدونم از چی بنویسم...از عصر تاحالا هر دفه میخواسم یه چیزی بنویسم اما ... الان یه لیوان شیر نسکافه داغ می چسبه که گرماش تا عمق استخونام نفوذ کنه. گیجم! بی خوابیهای این چند مدت و برنامه های ردیف شده...خودمم نمیدونم چجوری دووم میارم!! جالبه ...دلم بدجور هوای دریای شمال کرده...صبح زود کنار ساحل بشینم...خیلی وقته گریه نمیکنم...امشب از اون شباس که همه چیز برام با هم قاطی شده....رفتم آسمونو نگا کنم ماهو دیدم ...شبا آرامش خاصی دارن...آینه دیوار روبروم قفسه های دکورو نشون میده...قاب عکسی که منو نشون میده 4 سالگیم سفر شمال لاهیجان...نقاشیام روی دیوارا برام غریبن...نوشته ها....کتابا...چوب لباسی که خلوتش کردم...خرچنگی که توی قاب شیشه ایه...عکسای خانوادگی...کمد چوبی...تخت به هم ریخته....جای خالیه عزیزترین چیز این اتاق...تارم...چقدر دلم واسه روزایی که ساعتها با صداش کیف میکدم تنگه ...انگار اون بیچاره چقدر جا تنگ کرده بود که باید بره زیر تخت!!!! همه چیز به همین سادگیه...اتاقم....همین(فرناز)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در جمعه 9 شهریور1386 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت