تبليغاتX
HACKED BY
 

؟؟؟

اول سلام...نبودم چند روزی...مدتی بود سرم شلوغ بود...کسی دلخور نشه...حالا همه چیز تموم شده...!!!

_خواهر شوهر خوبی هستی؟ _ بله؟؟؟؟!!!!! ...بله اینجوری بود که شوخی ها جدی شدن!!! اما من هنوزم گیجم!!! یکشنبه 11 شهریور86 همیشه یادم میمونه...شبی که بعد از مدت ها گریه کردم...وقتی بغلم کرد حس کردم هنوزم همون داداش مهربونه...هنوزم همون خواهر کوچولوشم...این اواخر تا میتونستم اذیتش کردم...سر هر چیزی که میشد دعوا میکردیم!!! مثه بچه ها شده بودیم!!! همیشه اون بود که میباخت!!! نمیدونستم چرا ..اما حالا میدونم...نمیتونستم قبول کنم کسی بیاد و بتونه شاید خیلی بیشتر از ما واسش عزیز شه !!! خنده داره...مدتها قبول کرده بودم..عجیب بود که بیشتر از خودش تازه وارده برام عزیز بود!!! نه نه جاش خیلی خالیه...خیلی دیره اما دیگه اون خواهر لجباز و خود خواهه این اواخر که همیشه باید به هر چی میخواست برسه همیشه جوابی واسه گفتن داشت نیستم..اونم اون بداخلاق نبود...شدیم مثه اون موقعا که خیلی جور بودیم.. هروقت ناراحت بودم با کاراش خوشحالم میکرد...همیشه کم میاوردم کمکم میکرد...هدیه هاش... محبتاش.. شوخیاش...چند سالی بوداینجوری نبود...اما حالا دوباره...باورم نمیشه بعد از این همه مدت که از شروع ماجرا میگذره انگار تازه فهمیدم یه نفر به جمعمون اضافه شده!!! من که اونو مثه خواهری که هرگز نداشتم دوسش داشتم..باهاش جور بودم راحت..صمیمی..اما حالا حرفای بقیرو میفهمم!!! اون دیگه برام خواهر نیست...زن دادشمه...!!! انگار تو این مدت همه یادشون رفته بود داداشم همون پسر مهربون محبوب و دوست داشتنیه!!! حالا جای خالیش....میدونم گاهی میاد اینجا و حرفامو نظرارو میخونه...نمیدونم اینارو بخونه یا نه اما من همینجا بهش میگم : توی خونه جات خالیه...دیگه صدای شوخیها و خنده هات توی خونه نمی پیچه...دلم واسه اون روزایی که من و شازده سر به سرت میذاشتیم... سه تایی شوخی میکردیم میخندیدیم تنگه...واسه همه روزای خوبمون..همه لحظه های شادمون... نمیدونم چی بگم...من بهترینارو واست میخوام...فقط امیدوارم خشبخت شی و اشتباه نکرده باشی(فرناز)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در چهارشنبه 14 شهریور1386 ساعت 17:2 موضوع | لینک ثابت


اتاق

شب ایستاده است.

خیره نگاه او بر چارچوب پنجره من0(سهراب)

 ۵ دقیقه مونده به ۱۲ شب.نمیدونم از چی بنویسم...از عصر تاحالا هر دفه میخواسم یه چیزی بنویسم اما ... الان یه لیوان شیر نسکافه داغ می چسبه که گرماش تا عمق استخونام نفوذ کنه. گیجم! بی خوابیهای این چند مدت و برنامه های ردیف شده...خودمم نمیدونم چجوری دووم میارم!! جالبه ...دلم بدجور هوای دریای شمال کرده...صبح زود کنار ساحل بشینم...خیلی وقته گریه نمیکنم...امشب از اون شباس که همه چیز برام با هم قاطی شده....رفتم آسمونو نگا کنم ماهو دیدم ...شبا آرامش خاصی دارن...آینه دیوار روبروم قفسه های دکورو نشون میده...قاب عکسی که منو نشون میده 4 سالگیم سفر شمال لاهیجان...نقاشیام روی دیوارا برام غریبن...نوشته ها....کتابا...چوب لباسی که خلوتش کردم...خرچنگی که توی قاب شیشه ایه...عکسای خانوادگی...کمد چوبی...تخت به هم ریخته....جای خالیه عزیزترین چیز این اتاق...تارم...چقدر دلم واسه روزایی که ساعتها با صداش کیف میکدم تنگه ...انگار اون بیچاره چقدر جا تنگ کرده بود که باید بره زیر تخت!!!! همه چیز به همین سادگیه...اتاقم....همین(فرناز)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در جمعه 9 شهریور1386 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت