چند روزی بود چیزی نمی نوشتم نمی خواستم دل نوشته ها یم صفحه های سفید را به رنگ نا امیدی و تردید در بیارند !! منتظر بودم تا به روشنایی برسم اما جز روزنی نور سهمم نبود !!...حالا انگار صفحه ها صدایم میزنند تا مرا با همه دلتنگی ها یم به آغوش کشند...
گاهی حس میکنم سایه های ناامیدی همه وجودم را در بر گرفته اند... اما درست لحظه ای بعد روزنه ای هر چند  کوچک از نور امید وجودم را جانی دوباره می بخشد...
آری من هنوز هم ایمان دارم که سایه ها قاطعانه ترین دلیل  برای وجود روشنایی اند!! حتما نوری برای درخشیدن جان بخشیدن وجود داشته که سایه ها را بیافریند!!
هنوز ایمان دارم که زندگی تلفیق هنرمندانه ای از سایه روشن هاست...اما گاهی جز تاریکی چیزی نمی بینیم چرا که آنقدر غرق نوریم که چشمانمان تاب دیدن آنها را ندارد پس چشمانمان رامیبندیم و گمان میبریم که نوری برای امید وجود ندارد!!در این هنگام سایه ای آن طرف تر تلنگری به روحمان می زند که باید چشمانمان را دوباره باز کنیم  و ببینیم که روشنایی همیشه وجود دارد و بیندیشیم که شاید این وجود ماست که تاریکی ها را می آفریند !!!!!!!!!!
آری اگر اندکی وجودمان را زیرو رو کنیم و تکانی به خود دهیم در میابیم که دیگر سایه ای وجود ندارد و این ما هستیم که نور را به تاریکی تبدیل می کنیم.................(متن از فرناز)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در پنجشنبه 28 تیر1386 ساعت 19:48 موضوع | لینک ثابت