تبليغاتX
HACKED BY
 

من خودم اوجم!!!!!!!!!!

کوچکترین پیله ی قلبم بزرگترین پروانه ی ذهنم را می سازد

و تو آن پروانه ی رنگین بالی که روزی از کوچکترین پیله قلبم متولد شدی...

گمان می کردم که می مانی...پس دلم را خانه ات کردم...افسوس که سرشتت پر کشیدن بود:

آنگاه که به اوج زیبایی و بالندگی رسیدی....پر کشیدی و رفتی...دلم هم با تو پر کشید...

به دنبالتان وجودم لبریز پرواز شد...

اکنون می روم بالا..بالا..بالا..تا به اوج نور...اوج عشق...اوج تو...اوج من...اوج ما...

می روم بالاتر...بالاتر...باز هم بالاتر...آنقدر اوج می گیرم که به جای اولم باز می گردم...

آری من خودم اوجم...اوج احساس...اوج حسی ناب...اوج عشق....(متن از فرناز)

                       


 

نوشته شده توسط HACKED BY در سه شنبه 12 تیر1386 ساعت 17:23 موضوع | لینک ثابت


جاده تردید!

در انتهای جاده تردید...اندرون گرگ و میش...همه مبهم...همه تزویر...همه لبریز

 

چراها...؟؟؟؟؟؟؟

 

مه پرسشگر...بسته چشم بر هر حقیقت...

 

همه مبهوت...همه ساکت...همه گمراه...همه بی تاب...

 

بی دلیل و بی ثبات

 

و در این بی پایان..دو علامت سوال..هر دو مست باده پاسخ ها

 

که همانا ماییم گره خورده تا رسیدن به سراب

 

چه کسی پندارد که سراب نیست!!!خداست!!! (متن از بهار)       


 

نوشته شده توسط HACKED BY در سه شنبه 12 تیر1386 ساعت 16:51 موضوع | لینک ثابت


آخر خط کجاست؟

زنگ به صدا در آمد و هر دو به راه افتادندو پا در واقعیت ها نهادند.هیچ کدام نمی دانستند

 آخر خط کجاست؟!؟!؟!

تنها شوق عجیبی آنها را به رفتن وا میداشت...به حرکت...به جست و جو...به یافتن...

می دانستند که مشکلات زیادی در انتظار آنهاست!اما برای رسیدن به اوج آنقدر مصمم بودند که حتی لحظه ای هم تردید دلهایشان را نلرزاند!پس رقتند...رفتندورفتند..

گاهی آنقدر خسته می شدند که آرزو می کردند ای کاش هرگز شروعی برایشان رقم نخورده بود....

اما اندکی بعد تجسمی از رسیدن به اوج تا آسمان آرامش شعله ای از عشق به ادامه راه را در وجودشان برمی افروخت!

سال ها با انبوهی از ابهام گذشت.زمانی رسید که گرد و خاک راه حتی بر دل هایشان هم غبار افکنده بود و آنها را از ادامه راه گریزان کرده یود.گویی به دنبال راه فراری می گشتند تا حقیقت را جوری دیگر تجربه کنند.افسوس که حقیقت حقیقت است و بس!

در این دم به جاده ای خاکی در حاشیه برخوردند.تابتویی کهنه و شکسته روبرویشان خودنمایی می کرد که با خطی لرزان بر آن حک شده بود:جاده تردید!!!!

فقط کنجکاوی بود که آنها را به دنبال کردن رد پای سنگریزه ها می کشاند...!!!...!!!

......

و حال دیر زمانی بود که آنقدر در پیچ و خم چراها و اما ها مانده بودند که دگر نه شوقی بود...نه امیدی...و نه حتی توانی برای ادامه!!!خسته ی خسته!!!

تنها مه غلیظی آنها را در بر گرفته بود...!

لحظه ای اندیشه هجوم آورد که:این جا پایان است!

کمی پیش رفتند..انگار وارد دنیایی دیگر شده بودند..دیگر اثری از سنگریزه های تردید نبود...فقط یک چیز در مقابلشان بود...

سوالی مبهم که می پرسید:

آخر خط کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(متن از فرناز)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در سه شنبه 12 تیر1386 ساعت 16:29 موضوع | لینک ثابت