تبليغاتX
HACKED BY
 

HACKED BY HACKERAN ABADEH

سلام

این وبلاگ توسط گروه هکران آباده هک شد.

 

www.hackers-abadeh.blogfa.com

 

HACKED BYE HACKERS ABADEH


 

نوشته شده توسط HACKED BY در پنجشنبه 12 مهر1386 ساعت 0:50 موضوع | لینک ثابت


درهم

من مینویسم یا دوست داری میخونی یا حوصله نداری نمیخونی

خرید لباس فرم مدرسه -آقا کوچکترین سایزو بدین -شما تشریف بیاریدبیرون تا آقای حاجی ببینن !!! بله آقای حاجی اومدن و نجابت من رو اندازه گرفتن!! 10 سانتی متر زیر زانو.. همین خوبه!..--شما تعیین میکنید من چی بپوشم؟ -...-میتونید نخرید!!!

...جالبه من با این کمر باریک اولین سایزم برام بزرگه چه برسه به این! 

چه جوری میتونن به شعور و فهم آدم به این راحتی توهین کنن؟ مدیر!!مدیرای قبلی میدونستن کجا اومدن اما... توی همچین مدرسه ای همه میدونن که هرکسی باشن با هر سلیقه وفرهنگی باید حرمتارو نگه دارن.نمیدونم دلیل این کارا چیه!!

..............................................................................................................................

 خیلی وقته اینجوری به هم نریخته بودم شاید چند سال! میدونم وقت وجا و موضوع خوبی رو انتخاب نکردم اما دست خودم نبود! دیگه نمیشد تحملشون کنم...همه کاراشون توی این مدت طولانی اونقدر تو چند لحظه زجرم داد که سر همون موضوع کوچیک تلافی کردم.اهل تلافی نیستم اما باید یه جایی این اتفاق میفتاد! محبت زیادی آدمارو پررو میکنه.آره از من خیلی بزرگترن اما این دلیل نمیشه بازم ساکت باشم تا یه مدت پیش اینجوری نبودم اما حالا.. .مسلما هرکی بشنوه تعجب میکنه! من؟با اونا اینجوری رفتار کردم؟ تو زندگیم یه چیز هست که واسم بیشتر از همه اهمییت داره هرکی بخواد بهش توهین کنه دیگه برام فرقی نداره کیه نسبت بهش حس بدی پیدا میکنم...اینا که خیلی وقته اینکارو میکنن.کاش این قدرت بیان این زبونو نداشتم!!! کاش اینقدر رک نبودم کاش چیزی نگفته بودم.مثه همه این مدت که صبور بودم مثه بقیه...شاید اونجوری بهتر بود... از کارم پشیمون نیستم اما موقش نبود...الان دیگه خودمو راحت کردم ..قهر! گاهی باهام حرف میزنن اما من کاری باهاشون ندارم انگار که وجود ندارن.نمیدونم تا کی میتونم اینجوری باشم.اما حالا راحت ترم....باز از اخلاق خودم شاکیم!

..................................................................................................................................

بعد از مدتها کانالای ایرانو نگا میکنم...تبلیغاتش جدیده..همین! خوبه سریالاش جدی هم که باشن آدمو میخندونن!!! از بس که مسخرن! سرگرمیه خوبیه واسه مردم...بهترین راه واسه سرگرم شدن!!!!؟؟؟؟....

...................................................................................................................................

همه فکر میکنن خیلی درکشون بالاس نمیدونم چرا اما همه همین طورن! فکر میکنن از بقیه بهتر زندگی میکنن!

....................................................................................................................................

گاهی آدما واقعا ترسناک میشن! جامعه خوبی داریم ! آرامش از این بیشتر؟؟؟!!!!...(فرناز)

 


 

نوشته شده توسط HACKED BY در چهارشنبه 28 شهریور1386 ساعت 22:31 موضوع | لینک ثابت


بی عنوان

آرامگاه حافظ:

ورود:دخترم موهاتو بپوشون!!...هنگام خروج:دخترم حیف موهات نیس نا محرم ببینه!!...

بله...تا حالا م ن ک ر ا ت بهم تذکر نداده بود.آخه انقدر دست بالای دست بسیار است که به ماها نمیرسه!! بیچاره حافظ!!

اینا طرحایی که برای جذب گردشگر انجام میشه!! نه که خیلی به زیبیای شهر میرسن فقط مساله مهم همینه شیرازی که من توش زندگی میکنم انقدر فساد توش هست که حتی کسایی که به دلایلی ناجور(!) لباس میپوشن کارشون به چشم نمیاد!! آخه آدم میمونه چی بگه...

..................................................................................................................................

امروز میرم سفریکی دو ساعت دیگه... چند روزی دور از همه کثیفیای این شهر و آدماش! بیخیال همه چیز...جزوه نخونده کلاس فیزیک آقای ...که 1 مهرامتحانشه!تستای ریاضی...مدرسه... دوستام...کارای عقب افتاده...!!خستگیای این چند مدت هنوز تو جونمه! هوای تازه حالمو جا میاره...عاشق سفرم...آدم چیزایی میبینه با آدمایی آشنا میشه که مثه ما خودشونو تو تجملات و تظاهر نپوشوندن...

همینجا از همه دوستایی که سر میزنن و وقت نکردم جبران کنم عذر میخوام....برگشتم جبران میکنم...(فرناز)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در سه شنبه 20 شهریور1386 ساعت 15:6 موضوع | لینک ثابت


؟؟؟

اول سلام...نبودم چند روزی...مدتی بود سرم شلوغ بود...کسی دلخور نشه...حالا همه چیز تموم شده...!!!

_خواهر شوهر خوبی هستی؟ _ بله؟؟؟؟!!!!! ...بله اینجوری بود که شوخی ها جدی شدن!!! اما من هنوزم گیجم!!! یکشنبه 11 شهریور86 همیشه یادم میمونه...شبی که بعد از مدت ها گریه کردم...وقتی بغلم کرد حس کردم هنوزم همون داداش مهربونه...هنوزم همون خواهر کوچولوشم...این اواخر تا میتونستم اذیتش کردم...سر هر چیزی که میشد دعوا میکردیم!!! مثه بچه ها شده بودیم!!! همیشه اون بود که میباخت!!! نمیدونستم چرا ..اما حالا میدونم...نمیتونستم قبول کنم کسی بیاد و بتونه شاید خیلی بیشتر از ما واسش عزیز شه !!! خنده داره...مدتها قبول کرده بودم..عجیب بود که بیشتر از خودش تازه وارده برام عزیز بود!!! نه نه جاش خیلی خالیه...خیلی دیره اما دیگه اون خواهر لجباز و خود خواهه این اواخر که همیشه باید به هر چی میخواست برسه همیشه جوابی واسه گفتن داشت نیستم..اونم اون بداخلاق نبود...شدیم مثه اون موقعا که خیلی جور بودیم.. هروقت ناراحت بودم با کاراش خوشحالم میکرد...همیشه کم میاوردم کمکم میکرد...هدیه هاش... محبتاش.. شوخیاش...چند سالی بوداینجوری نبود...اما حالا دوباره...باورم نمیشه بعد از این همه مدت که از شروع ماجرا میگذره انگار تازه فهمیدم یه نفر به جمعمون اضافه شده!!! من که اونو مثه خواهری که هرگز نداشتم دوسش داشتم..باهاش جور بودم راحت..صمیمی..اما حالا حرفای بقیرو میفهمم!!! اون دیگه برام خواهر نیست...زن دادشمه...!!! انگار تو این مدت همه یادشون رفته بود داداشم همون پسر مهربون محبوب و دوست داشتنیه!!! حالا جای خالیش....میدونم گاهی میاد اینجا و حرفامو نظرارو میخونه...نمیدونم اینارو بخونه یا نه اما من همینجا بهش میگم : توی خونه جات خالیه...دیگه صدای شوخیها و خنده هات توی خونه نمی پیچه...دلم واسه اون روزایی که من و شازده سر به سرت میذاشتیم... سه تایی شوخی میکردیم میخندیدیم تنگه...واسه همه روزای خوبمون..همه لحظه های شادمون... نمیدونم چی بگم...من بهترینارو واست میخوام...فقط امیدوارم خشبخت شی و اشتباه نکرده باشی(فرناز)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در چهارشنبه 14 شهریور1386 ساعت 17:2 موضوع | لینک ثابت


اتاق

شب ایستاده است.

خیره نگاه او بر چارچوب پنجره من0(سهراب)

 ۵ دقیقه مونده به ۱۲ شب.نمیدونم از چی بنویسم...از عصر تاحالا هر دفه میخواسم یه چیزی بنویسم اما ... الان یه لیوان شیر نسکافه داغ می چسبه که گرماش تا عمق استخونام نفوذ کنه. گیجم! بی خوابیهای این چند مدت و برنامه های ردیف شده...خودمم نمیدونم چجوری دووم میارم!! جالبه ...دلم بدجور هوای دریای شمال کرده...صبح زود کنار ساحل بشینم...خیلی وقته گریه نمیکنم...امشب از اون شباس که همه چیز برام با هم قاطی شده....رفتم آسمونو نگا کنم ماهو دیدم ...شبا آرامش خاصی دارن...آینه دیوار روبروم قفسه های دکورو نشون میده...قاب عکسی که منو نشون میده 4 سالگیم سفر شمال لاهیجان...نقاشیام روی دیوارا برام غریبن...نوشته ها....کتابا...چوب لباسی که خلوتش کردم...خرچنگی که توی قاب شیشه ایه...عکسای خانوادگی...کمد چوبی...تخت به هم ریخته....جای خالیه عزیزترین چیز این اتاق...تارم...چقدر دلم واسه روزایی که ساعتها با صداش کیف میکدم تنگه ...انگار اون بیچاره چقدر جا تنگ کرده بود که باید بره زیر تخت!!!! همه چیز به همین سادگیه...اتاقم....همین(فرناز)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در جمعه 9 شهریور1386 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت


بادا بادا مبارک...

بادا بادا مبارک بادا ...سلام ..گویا فردا عیده!!!عید همگی مبارک ...اما اصل مطلب: بهار عزیزم چندیست هردو کم پیداییم ...اما الان اومدم جبران کنم...امشب جشن عروسیه یدونه داداشته با کلی آرزوی خوب تبریک میگم...همین جا از اینکه نتونستم بیام معذرت میخوام...امیدوارم هفته دیگه این بی معرفتیمو تلافی نکنی!!! تو که کاملا درک میکنی این روزا چقدر سرم شلوغه...امیدوارم که این زوج خیلی جوان به هر چی که تو زندگیشون میخوان برسن همین...


 

نوشته شده توسط HACKED BY در سه شنبه 6 شهریور1386 ساعت 23:21 موضوع | لینک ثابت


زندگی چیه؟؟

زندگی چیه؟این سوالی بود که هر از گاهی خودشو به بلندترین نقطه ی افکارم میرسوند.تلاشم برای نادیده گرفتنش بی فایده بود!اونقدر تقلا کرد که بازم به اجبار به طرفش برگشتم.نگاش کردم همه ی وجودش دنبال جواب بود.چارهای نبود تسلیم شدم!با همه ی وجود خندید!بازم مغلوبش شده بودم!پرسید:زندگی چیه؟... این دفعه چی باید میگفتم؟؟زندگی...زندگی صدای خندس!!! با تردید تکرار کرد: صدای خنده!!! گفت:اما زندگی همش خنده نیست!! گفتم:اگه زندگی همش خنده بود دیگه زندگی نبود!تکرار بود مردن بود!! قانع شده بود رفت...الان که رفته پیش خودم میگم درسته؟نکنه اشتباه میکنم!!!(فرناز)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در چهارشنبه 31 مرداد1386 ساعت 10:54 موضوع | لینک ثابت


محدوده

یک متر از خودم دورتردرست روبروم ...فکر کنم همین جا خوبه!!! آره شروع می کنم ....تموم شد!!...حالا یه دایره کامل شده!!! خوبه!! این خط همیشه یادم میاره که نه من از این محدوده بیرون می رم و به کسی نزدیک تر می شم نه کسی به این محدوده میاد و به من نزدیکتر می شه!!! این جوری بهتره نه؟؟؟ این یه قانونه!!! (فرناز)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در پنجشنبه 18 مرداد1386 ساعت 23:3 موضوع | لینک ثابت


آرامش

دیرزما نیست زیر بخشندگی بی دریغ آفتاب ایستاده ام.سایه ام انگار بیش از من برای رفتن عجله دارد !! دلم برایش می سوزد!!! از تصور لمس آسفا لت های آتشین تنم می لرزد!!! به دور و برم نگاهی می کنم : این همه آدم !!؟؟ همه منتظرند!!!! مثل من... منتظر غریقی که از دریای افکارشان بیرون کشاندشان ....همه مثل هم:هر کسی بی صبرانه می خواهدخود را به مقصدش برسا ند. با هم متفاوت:هر کسی به افقی می نگرد.مدتی غرق افکار خویشم...............صدای بوق ممتد تاکسی مرا به خود می آورد.سرم را پایین می آورم.کلافه اما آهسته می گویم: اول جاده آرامش (فرناز)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در پنجشنبه 11 مرداد1386 ساعت 21:30 موضوع | لینک ثابت


یا علی!!!!!!!

می گن علی(ع)پدرهمه عالمیانه!!!!!!!

علی(ع)پدره و ما افتخار می کنیم که فرزند علی هستیم......اما از نظر من اگه فرزندان علی ما باشیم کفر کردیم چون شخص سوم به پدری علی شک می کنه!!!!!!!!!!!!!

آهای تویی که غرورت بهت این اجازه رو داده که گناه هاتو و خطاهاتو درک کنی..حالا آیا سزاواره به پدری پدرخودت شک کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

علی (ع)پدره!!هممونم ذاتا دوستش داریم!حداقل به خاطر این که وقتی کوچیک بودیم و پاک بهمون گفتن علی مهربونترین پدره!خواه ناخواه تو قلبمون رفته دیگه!اما واسه اینکه فرزند علی باشیم کافی نیست....یا علی!!!!!می خوام فرزند علی باشم تا به خودم برسم!به علی...به خدا...در نهایت باز به خودم!!!!!دوست دارم پدر خودم بدونمت!!یا علی!!!!!!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

نادِ عَلیًّا مُظهِرَ العَجائبِ تَجِدهُ عَوناً لَکَ فِی النَوائِِبِ لی اِلَی اللهِ حاجَتی وَ عَلَیهِ مُعَّولی کُلَّما اَمَرتَهُ وَ رَمَیتُ مُنقَضی فِی ظِلِ اللهِ لی اَدعُوکَ کُلَّ هَمٍّ وَ غَمٍّ سَیَنجَلی بِعَظَمَتِکَ یا اَللهُ بِنُبوَّتِکَ یا مُحَمَّدُ  بِوِلا یَتِکَ یا عَلیُّ یا عَلیُّ یا عَلیُّ  اَدرِکنی بِحَقِّ لُطفِکَ الخَفِّی،اللهُ اَکبَرُ  اَنا مِن شَرِّ اَعدائِکَ بَریءٌ  اللهُ صَمَدی مِن عِندِکَ مَدَدی وَ عَلَیکَ مُعتَمِدی  بِحَقِّ اِیّاکَ نَعبُدُ وَ اِیّاکَ نَستَعینُ یا اَبَا الغَیثِ اَغِثنی  یا اَبَا الحَسَنِینِ اَدرِکنی  یا سَیفَ اللهِ اَدرِکنی یا بابَ اللهِ اَدرِکنی  یا حجةَالله اَدرِکنی یا وَلیَّ اللهِ اَدرِکنی بِحَقِّ لُطفِکَ الخَفِّیِ یا قَهّارُتَقَهَّرتُ بِا لقَهرِ وَ القَهرُ فی قَهرِ قَهرِکَ یا قَهّارُ یا قاهِرَ العَدُّوِ  یا والیَّ الوَلیِّ  یا مُظهِرَ العَجائِبِ یا مُرتَضی عَلَیُّ رَمَیتُ مَن بَغی عَلَیّ بِسَهمِ اللهِ وَ سَیفِ القاتِلِ اُفَوَّضُ اَمری اِلَی اللهِ اِنَّ اللهَ بَصیرٌ بِالعِبادِ وَ اِلهِکُم اِلهٌ واحِدٌ لا اِلهَ اِلّا هُوَ الرَّحمنُ الرَّحیمُ  اَدرِکنی یا غِیاثَ المُستَغیثینَ یادَلیلَ المُتَحَّرینَ یا اَمانَ الخائِفینَ یامُعینَ المُتَوَکَّلینَ یاراحِمَ المَساکینَ یااِلهَ العا لَمینَ بِرحمَتِکَ وَ صَلَّی اللهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ اِلهِ اَجمَعینَ وَ الحَمدُللهِ رَبِّ العا لَمینَ.التماس دعا

 

اینم دعای ناد علی کبیر هستش که واقعا دوستش دارم!اگه علی پدرته حتما خوندیش!یه بارم الان بخون...

(متن از بهار)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در یکشنبه 7 مرداد1386 ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت


تبریک!!

دوست داشتم اولین نفر باشم که تولدت رو تبریک میگم.......اما می دونستم نمی شه

چون نزدیکترین کست نیستم....

حداقل می خواستم یادت بمونه که تبریک می گم..اگه آخرین نفر باشم شاید بیشتر یادت بمونه..

حالا که از تولدت گذشته می گم تولدت مبارک........

شاید آخرین نفر باشم!!!!!

(بهار)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در جمعه 5 مرداد1386 ساعت 17:15 موضوع | لینک ثابت


تولد

سلام نمیخوام دل نوشته بنویسم!!!!!!!!!! امروز تولدم بود !!!!!!!! فکر میکردم روزه خاطره انگیزی بشه!!! آخه چور ممکن بود من که همه روزوشبارو زیبا زندگی میکنم روز تولدم....نمیدونم چی بگم همه چیز اتفاقی بود به قول همه از این اتفاقا میفته !!!!روزی هزارتا تصادف میشه!!!!!!همه خیلی عادی برخورد میکنن. اما من نمیتونم قبول کنم یه همچین روزی به خاطره عجله ما یه نفر امشب  رو تخت بیمارستان بخوابه!!!! گرچه اتفاق خاصی براش نیفتاده. آره من هیچ تقصیری ندارم اما یه حس گنگ همش میگه چرا امروز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا........؟؟؟ همه چیز درست شده اما من هنوز گیجم!!!! الان واسه جشن فردا مشغولم اما ........ کاش ........ همیشه همه چیز داریم اما دنبال نداشته هامون میگردیم!!!! یه همچین چیزایی واسه هممون واجبه تا بفهمیم خیلیا هستن که آرزوی لحظه های مارو دارن!!!!!! (فرناز)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در پنجشنبه 4 مرداد1386 ساعت 19:31 موضوع | لینک ثابت


واژه

می نویسم!چه یک نامه..چه یک یادداشت..و تنها چه یک دست خط....اما می نویسم!!!

به این امید که دریابم!!! می نویسم تا با آن به خدا و دیگران نزدیکتر شوم و در آخر به رسیدن.....با آرزوی دریافتن.....

با غرور می نویسم...شاید خود نهانم را میان نوشته هایم دریافتم!! روحم را در نوشته ام حک می کنم....

احساس و عقلم را در میدان کاغذ و با سلاح قلم به جدال می اندازم.......شاید دریافتم !!!

مهم نیست چه کسی می خواند...همین قدر که ارزش خوانده شدن را دارد کافیست....همین قدر که می خواند بس است......

می نویسم در راه تسکین و مرهم دردهایم....

می نویسم با نگاهی به رویاهایم....

و با چشم اندازی از امیدهای از دست رفته ام......

آری..حال می توانم دریابم!! بازتابی از اندیشه ام روی صفحه ای سفید به من قدرت یافتن می بخشد!!

چه می گویی؟؟؟؟چه می خواهی؟؟؟ دریاب .......

ای من در کلمه دریاب مرا.....ای من در صفحه سیاه دریاب ......

در واژه دریاب....در من دریاب....ای من در من دریاب مرا.....در واژه.....در واژه.....

(متن از بهار)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در دوشنبه 1 مرداد1386 ساعت 17:4 موضوع | لینک ثابت


مدرن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه ساعت پیش تو تاکسی خسته نشسته بودم و تو تنهایی خودم فکر می کردم رادیو روشن بود و صداشم رو اعصابم!!!یه چیزایی می خوند که اصلا گوش نمی کردم اما میون حرفاش یه جمله گفت که فقط همون جمله رو شنیدم گفت:

آدم مدرن تنهاست!!

می بینی تورو خدا؟؟هر روز واسه تنهایی یه وازه جدید می سازن واسه دلخوشی آدمای تنها!چقدرم سعی می کنن کلمات خوشگل و تودل برو و پرطرفدار روز پیدا کنن!مدرن!به نظر من اینا همش بازی با کلماته!آدم تنها تنهاست!مدرن و غیرمدرن نداره دیگه!

چه درونم تنهاست.....من به اندازه یک ابر دلم می گیرد......چه درونم تنهاست..............

راستی آدم مدرن کیه؟؟آدم موفق کیه؟؟تو دیکشنری وازه مدرن روfashionable معنی کرده!چه جالب!این همه آدم تنها تو کوچه و خیابون شاید تو پارک و جوب ریخته..اینا fashionable هستن؟؟

کلمه مدرن دیگه شده جایگاه دوم بعد از ok!! پیرزن پیرمرداشم می دونن مدرن چیه اما واقعا مدرن اینه؟؟؟مدرن فقط رسانه است؟؟شاید من اشتباه می کنم اما کی می تونه یه تعریف کوچولو از مدرن به من بده؟؟؟

بعضی ها کلمه مدرن رو که می شنون یاد modern talking و آهنگا معرکه اون می افتن!بعضی ها یاد دکوراسیون حونشون و مدل ماشینشون!اما یکی نیست مدرنیزه بودن رو یاد بده!!

بابا اصلا قبول!!آدم مدرن تنهاست!!اما همینم نیست!!همین دلخوشی الکی هم نیست!!یا تنهایی و مدرن بودن یا مخالفش!!یا این وری یا اون وری!!اما همین تظاهرمدرن بودن رو هم از آدما تنها گرفتن!تنهایی محض!!!!

فقط بعد منفی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زیاد میشنویم که می گن مثلا قدیما آدما می رفتن خونه هم و هر هفته همدیگرو می دیدن و حال و احوال و خنده وصحبتی!اما این روزا با یه تلفن ماهی یه بار حال هم رو می پرسن و این طوری تنهایی رو به وجود می آرن و اسمشم می ذارن مدرن بودن! اما یکی هست به داد اون آدمای تنهایی برسه که همین وازه مسخره مدرن بودن هم دیگه به کارشون نمی خوره؟؟به حرف اون آدمای تنهایی گوش کنه که از تظاهر به مدرن بودن خسته شدن؟؟ نه !! اون آدمای به اصطلاح مدرن تنها هستن! تک وازه!تنها!!

و در این تنهایی....سایه نارونی....تا ابدیت جاری ست......

البته حق دارین!حق داریم!همه حق دارن!تو این دنیایی که هر کی به هر کیه با این همه گرفتاری..و دغدغه و اضطراب..کی دیگه به قول خودم به این بازی کلمات توجهی داره؟؟این همه فکر که اگه ادما بخوان خوب زندگی کنن فرصت آب خوردنم ندارن!!تفکر خشک!!

در شکاف اندیشه کو نسیمی که درون آید؟؟؟

منم که دقت کردم واسه اوقات فراقتم بود...واسه پر کردن تنهاییم!

توهم که داری می خونی واسه پر کردن تنهاییته که اومدی سراغ وبلاگ!!نه؟؟؟؟

شایدم واسه رهایی از سردرگمی هات...یا واسه لحظه ای آرامش و دور از فکر و مشغله هات!!در هر صورت فکر می کنید واقعا انسان مدرن تنهاست؟؟

نمی دونم اما فقط اینقدر می دونم چه مدرن و چه غیر مدرن....همه تنهان!!فقط خودتو داری و خدات!!

بی تابی انگشتانم...شور وصالش نیست....عطش تنهاییست........

(متن از بهار)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در دوشنبه 1 مرداد1386 ساعت 16:16 موضوع | لینک ثابت


سایه روشن ها

چند روزی بود چیزی نمی نوشتم نمی خواستم دل نوشته ها یم صفحه های سفید را به رنگ نا امیدی و تردید در بیارند !! منتظر بودم تا به روشنایی برسم اما جز روزنی نور سهمم نبود !!...حالا انگار صفحه ها صدایم میزنند تا مرا با همه دلتنگی ها یم به آغوش کشند...
گاهی حس میکنم سایه های ناامیدی همه وجودم را در بر گرفته اند... اما درست لحظه ای بعد روزنه ای هر چند  کوچک از نور امید وجودم را جانی دوباره می بخشد...
آری من هنوز هم ایمان دارم که سایه ها قاطعانه ترین دلیل  برای وجود روشنایی اند!! حتما نوری برای درخشیدن جان بخشیدن وجود داشته که سایه ها را بیافریند!!
هنوز ایمان دارم که زندگی تلفیق هنرمندانه ای از سایه روشن هاست...اما گاهی جز تاریکی چیزی نمی بینیم چرا که آنقدر غرق نوریم که چشمانمان تاب دیدن آنها را ندارد پس چشمانمان رامیبندیم و گمان میبریم که نوری برای امید وجود ندارد!!در این هنگام سایه ای آن طرف تر تلنگری به روحمان می زند که باید چشمانمان را دوباره باز کنیم  و ببینیم که روشنایی همیشه وجود دارد و بیندیشیم که شاید این وجود ماست که تاریکی ها را می آفریند !!!!!!!!!!
آری اگر اندکی وجودمان را زیرو رو کنیم و تکانی به خود دهیم در میابیم که دیگر سایه ای وجود ندارد و این ما هستیم که نور را به تاریکی تبدیل می کنیم.................(متن از فرناز)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در پنجشنبه 28 تیر1386 ساعت 19:48 موضوع | لینک ثابت


ضمیر تو

   بازهم چیزی گم کرده ام!! اما این دفعه مدت هاست که به دنبالش میگردم اما پیدایش نمی کنم !!!!! کلافه ام حس میکنم تمام وجودم را به همراهش برده است!!هر کاری که به فکرم می رسیده برای یافتنش انجام داده ام  اما...! آری من باز هم" ضمیر تو"را گم کرده ام!!

جعبه کلمات را مقابلم میگذارم ...همه چیز درونش پیدا میشود غیر از یک چیز : "ضمیر تو" .

او ...آنها...همه هسند جز تو !همه کلماتی که وقتی تو را داشتم دنبالشان بودم تا تا در کنارت قرار دهم و جملاتی را که حرفهای دلم بود بسازم و به توبگویم هستند اما اکنون دیگر به کارم نمی آیند!

 می گردم ...می گردم...تنها یک"تو"درون جعبه است که میخواهمش چاره ای ندارم باید پیدایش کنم !

...اکنون مدت هاست که مشغولم... حس میکنم باد شدیدی که شروع به وزیدن کرده تا لحظه ای بعد همه وجودم را با خود خواهد برد!

مدتی تقلا میکنم ...باد تمام شد.آه!نه!..باور نمیکنم ! باد"ضمیر من"را با خود برد!من خود را هم گم کرده ام!سردرگمم ...افکارم روی خطی نامرئی معلق شده اند !نمیدانم کی ا م!تنها میدانم تا باد دیگری سر نگرفته باید"تو"را پیدا کنم! آری فقط تو هستی که میتوانی"من" را برایم پیدا کنی!تو که به خاطر یافتنت همه هستی ام حتی خودم را گم کردم!آری روزی تو را می یابم و میپرسم:"میدانی من کی ام؟" (متن از فرناز)

 


 

نوشته شده توسط HACKED BY در پنجشنبه 21 تیر1386 ساعت 22:12 موضوع | لینک ثابت


من خودم اوجم!!!!!!!!!!

کوچکترین پیله ی قلبم بزرگترین پروانه ی ذهنم را می سازد

و تو آن پروانه ی رنگین بالی که روزی از کوچکترین پیله قلبم متولد شدی...

گمان می کردم که می مانی...پس دلم را خانه ات کردم...افسوس که سرشتت پر کشیدن بود:

آنگاه که به اوج زیبایی و بالندگی رسیدی....پر کشیدی و رفتی...دلم هم با تو پر کشید...

به دنبالتان وجودم لبریز پرواز شد...

اکنون می روم بالا..بالا..بالا..تا به اوج نور...اوج عشق...اوج تو...اوج من...اوج ما...

می روم بالاتر...بالاتر...باز هم بالاتر...آنقدر اوج می گیرم که به جای اولم باز می گردم...

آری من خودم اوجم...اوج احساس...اوج حسی ناب...اوج عشق....(متن از فرناز)

                       


 

نوشته شده توسط HACKED BY در سه شنبه 12 تیر1386 ساعت 17:23 موضوع | لینک ثابت


جاده تردید!

در انتهای جاده تردید...اندرون گرگ و میش...همه مبهم...همه تزویر...همه لبریز

 

چراها...؟؟؟؟؟؟؟

 

مه پرسشگر...بسته چشم بر هر حقیقت...

 

همه مبهوت...همه ساکت...همه گمراه...همه بی تاب...

 

بی دلیل و بی ثبات

 

و در این بی پایان..دو علامت سوال..هر دو مست باده پاسخ ها

 

که همانا ماییم گره خورده تا رسیدن به سراب

 

چه کسی پندارد که سراب نیست!!!خداست!!! (متن از بهار)       


 

نوشته شده توسط HACKED BY در سه شنبه 12 تیر1386 ساعت 16:51 موضوع | لینک ثابت


آخر خط کجاست؟

زنگ به صدا در آمد و هر دو به راه افتادندو پا در واقعیت ها نهادند.هیچ کدام نمی دانستند

 آخر خط کجاست؟!؟!؟!

تنها شوق عجیبی آنها را به رفتن وا میداشت...به حرکت...به جست و جو...به یافتن...

می دانستند که مشکلات زیادی در انتظار آنهاست!اما برای رسیدن به اوج آنقدر مصمم بودند که حتی لحظه ای هم تردید دلهایشان را نلرزاند!پس رقتند...رفتندورفتند..

گاهی آنقدر خسته می شدند که آرزو می کردند ای کاش هرگز شروعی برایشان رقم نخورده بود....

اما اندکی بعد تجسمی از رسیدن به اوج تا آسمان آرامش شعله ای از عشق به ادامه راه را در وجودشان برمی افروخت!

سال ها با انبوهی از ابهام گذشت.زمانی رسید که گرد و خاک راه حتی بر دل هایشان هم غبار افکنده بود و آنها را از ادامه راه گریزان کرده یود.گویی به دنبال راه فراری می گشتند تا حقیقت را جوری دیگر تجربه کنند.افسوس که حقیقت حقیقت است و بس!

در این دم به جاده ای خاکی در حاشیه برخوردند.تابتویی کهنه و شکسته روبرویشان خودنمایی می کرد که با خطی لرزان بر آن حک شده بود:جاده تردید!!!!

فقط کنجکاوی بود که آنها را به دنبال کردن رد پای سنگریزه ها می کشاند...!!!...!!!

......

و حال دیر زمانی بود که آنقدر در پیچ و خم چراها و اما ها مانده بودند که دگر نه شوقی بود...نه امیدی...و نه حتی توانی برای ادامه!!!خسته ی خسته!!!

تنها مه غلیظی آنها را در بر گرفته بود...!

لحظه ای اندیشه هجوم آورد که:این جا پایان است!

کمی پیش رفتند..انگار وارد دنیایی دیگر شده بودند..دیگر اثری از سنگریزه های تردید نبود...فقط یک چیز در مقابلشان بود...

سوالی مبهم که می پرسید:

آخر خط کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(متن از فرناز)


 

نوشته شده توسط HACKED BY در سه شنبه 12 تیر1386 ساعت 16:29 موضوع | لینک ثابت